بانام خدای بزرگ
عمر این بلاگ هم تا اینجا بود.تواین مدت یه وب دیگه داشتم...البته اصلا نمیتونستم بنویسم.
دوستای خوبم....آدرس همتون رو تو اون بلاگم وارد میکنم
من و شعرهایم
راستی بعد اینهمه مدت امروز عصر تونستم شعر بنویسم.خیلی خوشحالم.....
فکر کنم همتون یه دوره ای شده که نتونین بنویسین.....به هرحال گذشت و....
اون شعرم رو هم تو همون بلاگم وارد کردم.خوشحال میشم بازم همراهیم کنین.
مثل اینکه از نو شروع کردم به نظرای همتون نیاز دارم.
خدانگهدار همتون
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:13  توسط نسرین
|
سلام.
دلم برای همگی تنگ شده.برا ی نوشته هاتون.ببخشین از اینکه نامردی کردم.ولی باور کنین همش خودم رو میخوردم که چرابه بادبادک و دوستام سرنمیزنم؟چرا نمینویسم؟یه مدتیه نمیتونم بنویسم.
یه دوره ی وحشتناکیه.خیلی سخته که نتونم چیزی بنویسم.دستم به نوشتن نمیره.یه رمان ناتمام با کلی سوژه که فقط حاشیه دفترم مینویسم تایادم نرن....
بازم شرمنده.
دعا کنین بنتونم بنویسم.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:29  توسط نسرین
|
گناه های نیوتنی
نیروی جاذیه ی چشمانم را کشف کردند
و از هر انگشتم هزاران قطره باران اسیدی بر دلها
فرود می آیند
انسانیت مرده است....
در شعر ها هم جایی برای علوم انسانی نیست
خدایا....
خدایا....
طول عمرم بده شاید عرض گناه هایم را کم کنم.
با سلام خدمت همتون.ببخشین.
معذرت می خوام از اینکه روزها نبودم.
اینم نوشته ی جدیدم و چندتا کار جدید هم دارم که اگه وقت بشه حتما" براتون می ذارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:6  توسط نسرین
|
پیچکی می پیچد تن تنهایی من
قطره ای می لغزد بر سراشیبی شب
ناگهان می خشکد رود زیبایی لب
میخکی می کوبد میخی بر لب من
بی گمان می روید گل نومیدی شر
آتشی می شویدگرم رنگهای غم
.....تا که پیچک...قطره...میخک و آتـش باشد
هستی و هستـم و نام من عاشق باشد......
(خیلی ممنونم از نظراتتون.من این شعرم رو خیلی دوس دارم.دلم میخواد یهنقد حسابی ازش بشه تا بتونم نقصها رو بر طرف کنم)
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:55  توسط نسرین
|
با چشمان هيزش دنبال كدامين خيابان برهنه اي بود؟
امروز دوربين هاي مدار بسته هم نمي توانند ببندند
شيرهاي خون را
و هيچ مهره اي نيست مهر كند
حكم(سرعت زياد ممنوع)پيچ ها را.
اتومبيل ها تشنه ي جانند با چشمان هيزشان
و ندانست كسي
آن كه زندگيش زير آهن پاره ها زنگ زد پولي نداشت براي خريدن
جليقه ي ضد زنگ.
نسرین شهریور۱۳۸۷
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:5  توسط نسرین
|
۱ـ
موهایت دامن چینداری برایت دوختند
ومیان اقیانوس ها رقصیدند
ناگهان...
طبل ها به صدا در آمدند
کسی در رودی غرق می شد
دامنی چیندار بر تن کرد
و مثل نقاشی ماهر دامن چیندار موهایت را پاک کرد.
۲ـ
در یک بیت سجع متوازی بودیم
ومن می خواستم استعاره ای از تو باشم
گفتی:نه زندگی من نمادی از غم است
غم های من پشت سر هم ردیف شدند
وندانستی با این یک جمله از من یک مثنوی غم ساختی
نسرین
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:34  توسط نسرین
|
دانه اي كوچك در آغوش خاك
هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
و...
حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
پناهي براي پرنده ها.
سايه اي براي آب.
و...
حال يك برگ دستمال كاغذي بود.
مرهمي براي يك دلشكسته.
ميزباني براي :
قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.
نسرین
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:8  توسط نسرین
|
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:35  توسط نسرین
|
سحر نسيمش را بيدار كرد،آب وضويش را گرفت و سجاده رو به قبله ايستاد.
"زير چنارهاي خيابان قدم مي زدي"
السلام عليك ايها النبي و رحمته الله و بركاة
و.....
صداي پاي ساعتها شب را بيدار كرد،شب چادر نمازش را به سر كرد،مهر تيمم كرد.
نماز اشا مي خوانم واجب قربتا"الي
الله
قدم هايت گاه تند مي شد و گاه آهسته
و....
السلام عليك ايها النبي و رحمت الله و بركاة
السلام علينا والا عبادالله الصالحين
السلام عليكم و رحمت الله و بركاة
چراغ هاي بالاي سرت مي خواستند درخششان را به رخ ماه بكشند.
حواس ماه جاي ديگري پرسه مي زد.
داشت دعاي آخر نماز را مي خواند.
مهر بوسه اي به قرآن زد،قرآن صفحه هايش را يكي پس از ديگري از بر كرد.
تسبيح تند تند مهره هايش را جابه جا مي كرد و زير لب چيزي مي گفت.
"و تو هنوز زير چنارها قدم مي زني"
نسرین
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:17  توسط نسرین
|